تبليغاتX
كارگاه خيال
دو هفته ست که فقط چه گوارای محسن نامجو رو گوش می دم !!!

پیدا کنیدش دوباره / بگو دوباره بمیرد / شاید دستم را بگیردهی هی / سیه را ماسرا / سیه ماسرای تنها / زخمی پیدا کن مردی را که بخواند چه گوارا

چند روز پیش اهواز بودم .خیلی خوش گذشت . به خصوص وقتی که با شروین بودم !!!

تفریحات ما شده nfs پینگ پنگ و چیپس و ماست موسیر .

هم اتاقی های من خیلی باحالن . ولی نمی گم چرا !!! دوستشون دارم !

به بچه های همایش شیمی امسال یک میلیون و نیم بودجه دادن !!!! یاد اون روزا بخیر که با ۹۳ تومن همایش برگزار می کردیم !!

فردا شب شاید رفتم تئاتر کرگدن . تو سالن اصلی تئاتر شهر اجرا می شه !!!

اواسط هفته ی بعد یه اتفاق خیلی خوب میفته !!!

هم شیمی بیست شدم هم فیزیک !!!

هر هفته سه شنبه ها میرم سر کلاس عادل فردوسی پور !!! خیلی کارم زشته ولی خیلی حال می ده !! منو بهتر از شاگردای خودش می شناسه !!

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:8  توسط حامد  | 

دیشب 90 رو دیدم . صبح 5:45 از خواب پا شدم . 7:30 شیمی داشتیم با دکتر غلامی که بچه ی آبادانه !!!!! به ما سیلبربرگ درس می ده !!! کتاب 600 یا 700 صفحه ای که همش انگلیسیه !!! دیشب دو ساعت روش وقت گذاشتم فقط 5 صفحه خوندم !!! باز خدا پدر و مادر انتشارات دانشگاه رو بیامرزه کتاب 140 دلاری رو به ما دوازده و نیم دادن !! بعدش فیزیک داشتم با اجتهادی که اونم از هالیدی درس می ده !!! امتحاناتش هم که همه انگلیسی !!! بعد از کلاس غلامی اومد گفت 1 آبان ساعت چهار و نیم امتحان دارید . منم زود رفتم بلیتم رو کنسل کردم واسه دوم گرفتم ساعت هفت صبح !!! بعد با آرین رفتیم سلف ناهار خوردیم !!! خدا رو شکر امروز کافور غذا کم بود !!بعدم رفتم مسجد نماز خوندم . بعد رفتم پیش بچه های خوزستان گفتم درس دارم اردوی جمعه رو نمی یام ! داشتم برمی گشتم که داییم زنگ زد گفت امروز عصر میریم دماوند میای ؟ منم گفتم نه !! الان هم که اومدم سایت دانشکده و دارم آپ می کنم !! دیگه کم کم باید برم !!! 3 تا 5 حل تمرین فیزیک دارم !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:11  توسط حامد  | 

واقعا فکر می کنین پست قبلی بازی با کلمات بود ؟! من خل شدم ؟! همه چیز رو به مسخره گرفتم ؟! حق دارین . بخندین !

فقط کسی می تونست بفهمه اون چیه که حس چند شب پیش منو تجربه کرده باشه . خیلی از شما اصلا همچین تجربه ای ندارین . خیلی هاتون اصلا نمی دونید چی می گم !

همینه دیگه ! اینقدر سعی کردم احساسم رو بیان کنم تا بالاخره موفق شدم .پست قبلی بهترین چیزی بود که تو عمرم نوشتم . البته اینو فقط من و شروین می دونیم . بی چاره شروین ...

پیشنهاد می کنم دنبال این نباشید که بفهمید چی می گم چون فقط کسی می فهمه که چند سال اخیر لحظه لحظه کنارم بوده باشه .

در ضمن خیلی از حرف (( پ )) بدم میاد . می خوام دلیلشو بگم ولی نمیشه !!!!

به سرم زده می خوام به همه بگم شروین کیه !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 17:55  توسط حامد  | 

عیشم مدام است از لعل دلخواه ...

دارم گوشش می دم . طبق معمول دیوونه شدم ! سعی می کنم حرکات دستمو روی کیبورد با

موسیقی هماهنگ کنم !!! آه از دلت آه ...

آیین تقوا ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه ...

دست خودم نیست . هیچ وقت این حسو نداشتم . هههههههههههییییییییی ...

مهر تو عکسی بر ما نیفکند ...

آیین تقوا ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه

یه بار دیگه

صدای زوزه کشیدنش یه حس آشنا و قدیمی رو تداعی می کنه ! عالم به کام است الحمدالله ...

ای بخت سرکش / تنگش به بر کش

استغفر الله ... استغفرالله ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:32  توسط حامد  | 

حدود 5 يا 6 سال پيش وبلاگي داشتم با نام اتفاق سادهآن روزها دوستان بسيار خوبي داشتم . به پيشنهاد يكي از آن دوستان تصميم گرفتم مطلبي به سبك آن روزها بنويسم . وبلاگم جمعه شب ها به روز مي شد و اتفاقات مهمي را كه در طول هفته ي گذشته براي من پيش آمده بود در بر مي گرفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه : تكواندو پرطرفدارترين ورزش در خانواده ي ماست ! من كه خيلي وقت پيش تا كمربند قرمز پيش رفتم ولي بعد ولش كردم و بدن سازي رو ادامه دادم ! خواهرم كه پنج سال كوچكتر از منه الان دان 2 تكواندو داره ! از وقتي بازي هاي تكواندو المپيك شروع شده حسابي با هم كل كل داريم ! امروز اينقدر بش گفتم خاك تو سر خوش جمال كه مدال نگرفت ولي ديدي ساعي چي كار كرد كه گريه ش گرفت

يكشنبه : امروز براي بار دوم از حوزه ي هنري با من تماس گرفتن و دعوت به همكاري كردن ! يه مجله دارن به اسم ميرزا كه فقط به داستان كوتاه اختصاص داره و در سطح كشور توزيع مي شه !!! نمي دونم چرا جواب رد مي دم ! شايد چون هنوز به خودم اطمينان ندارم

دو شنبه : امروز چلچراغ خريدم نوشته بود نويسنده ي طنز مي خوايم !!! كاش موضوع مسابقه ش آزاد بود !! اونوقت خودمو به همه ثابت مي كردم !!! نمي دونم ! شايد شركت كردم

سه شنبه : بعد از حدود دو ماه شروين رو ديدم ! چقدر بزرگ شده ! خيلي دوست خوبيه ! عصر رفتم رصد عمومي انجمن ستاره شناسي اهواز ! راستش ارتباطم رو با انجمن خيلي كم كردم ! ديدن بعضي از بچه هاي قديمي خيلي لذت بخش بود

چهارشنبه : شب داشتم با خودم حرف مي زدم كه زلزله اومد ! اول فكر كردم يكي داره تختم رو تكون مي ده خواستم داد بزنم كه ديدم اتاقم داره بالا و پايين مي شه ! داد زدم داره زلزله مياد از خواب پاشيد كه بابام گفت بچه برو بگير بخواب همه چي تموم شده

پنج شنبه : وقتي دلم مي گيره به آرشيو موسيقيم سر ميزنم !! امروز اولش كمي پاواراتي گوش دادم بعد فلوت جادويي موزارت بعدش پل موريه آخر سر هم مرغ سخندان محسن نامجو ! راستي امروز عصر رفتيم خونه ي پدر بزرگ و مادر بزرگم جمعه بر مي گرديم اهواز

جمعه : خدا رو شكر حال دوستم لطيف كه هفته ي پيش تو باشگاه دستش شكست بهتره ! به مسابقات پاورليفتينگ نمي رسه ! بيچاره خيلي زحمت كشيد ! يكي از دوستام دعوتم كرد واسه شام برم خونه شون ! راستي آخر شب مهمترين اتفاق زندگي من افتاد ولي نمي گم !!! فقط اينو بگم كه بايد تبريك بگين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:0  توسط حامد  | 

درست يك سال پيش بود كه براي آخرين بار نوشتم . آن روز را به خوبي به خاطر دارم . نوشتم : ايمان آورده ام به آغاز فصل سرد ...

آن روزها اسمم محمد بود ! يك هدف بزرگ داشتم . بايد معمار مي شدم ! فارغ التحصيل از دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران . اما نمي دانستم داشتن هدف جرم محسوب مي شود ! جرمي كه مجازات آن يك سال حبس بود . حبس در اتاقم كه بعدها به چارديواري معروف شد .

اتاق من روزگاري رنگ و جلايي داشت . مملو بود از پوسترهاي كساني كه دوستشان داشتم . اما وقتي به چارديواري تبديل شد پوسترها جاي خود را به يك جدول تناوبي بزرگ دادند !

درست يك سال پيش بود كه اتاقم چارديواري شد . آن روز را به خوبي به خاطر دارم . از آن اتاق شلوغ تنها سه چيز باقي مانده بود : كمدي كه جاي لباس ها و كتاب ها بود ، ميز تحريري براي درس خواندن و تخت خوابي براي استراحت !!

روزهاي اول حبس مقاومت مي كردم . دست و پا مي زدم . در پي راهي براي فرار بودم . چرا !؟ چون جرمي نداشتم . ايمان داشتم اشتباهي صورت گرفته !

اما تلاشم بي فايده بود ! داشتم به زندگي جديدم عادت مي كردم . زندگي جديد و يكنواخت من سه بخش عمده داشت كه بيش تر ساعات شبانه روز را به خود اختصاص مي داد و اگر چيزي مي ماند ( كه معمولا نمي ماند ! ) صرف تفريح مي شد . مدرسه ، درس ، خواب !

در اين زندگي يكنواخت تنها دو چيز در تغيير بود : وزنم كه روز به روز زيادتر مي شد و انسانيتم كه روز به روز كم تر مي شد !

تنها دل خوشي من مربوط مي شد به 11:30 تا 2 شب . زماني كه با خودم حرف مي زدم ! براي خودم درد دل مي كردم ! با خودم قهر مي كردم ! به خودم sms مي دادم ! اما اين دل خوشي هم دوام نياورد . يك هفته مانده بود به كنكور كه ارتباطم با خودم قطع شد !

روز كنكور بعد از نماز صبح به سراغ حافظ رفتم ! گفت : هش دار كه گر وسوسه ي عقل كني گوش / آدم صفت از روضه ي رضوان بدر آيي . به حرفش توجه نكردم . اتفاقا بعد از آزمون خيلي شاد بودم ! فكر مي كردم همه چيز تمام شده . با خود گفتم حافظ ديوانه شده ! ديگر سراغش نمي روم !

يك ساعت بعد وقتي به ياد آوردم كه از حبس آزاد شده ام دلم گرفت ! با خود گفتم كاش محكوم به حبس ابد مي شدم ! چون به زندگي خشك و بي رحم عادت كرده بودم .

تمام يازده روز بعد از كنكور را تلاش كردم تا شايد همان محمد يك سال پيش شوم ! اما نه ! يك چيز كم بود . گفته ي حافظ را به خاطر آوردم . بي چاره راست مي گفت !!!

روز دوازدهم به مسافرت رفتم . اين كه كجا رفتم بماند براي بعد ! اما آن جا اتفاقي افتاد كه به خودم آمد ! تصميم گرفتم براي هجرت از آن چه كه هستم و رسيدن به آن چه كه بودم جدي تر تلاش كنم ! به اتفاقاتي كه در اين يك سال افتاد فكر كردم . من ديگر محمد نبودم ! براي خودم اسم حامد را انتخاب كردم ! دوست نداشتم اسمي كه با آن خاطره هاي شيريني داشتم اين زندگي تلخ را تجربه كند !

امروز درست يك ماه از تصميم مي گذرد . بعد از غيبت يك ساله دوباره باشگاه مي روم . خوشبختانه هشت كيلو اضافه وزنم از بين رفته ! دوباره كتاب مي خوانم . دوباره غرق موسيقي مي شوم . و دوباره مي نويسم ! اما هنوز يك قدم با محمد شدن فاصله دارم ! لطفا چند روز ديگر صبر كنيد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 21:7  توسط حامد  |