تبليغاتX
كارگاه خيال

همگی قضیه ی تبریک پست قبل رو بیخیال شید . همین الان داشتم با حامد حرف میزدم ! حدس بزنین چه اتفاق خوبی افتاده که انقدر تبریک داره ؟!

حامد مهندسی شیمی دانشگاه شریف قبول شده !!!

امسال ۸۰٪ سهمیه ی بومی بوده . واسه همین خیلی از اونایی که رتبه شون خوب بوده یا تهران قبول نشدن یا به خاطر اینکه بد انتخاب رشته کردن ...

حالا میرسیم به حامد خودمون

راستش خودش بیشتر مکانیک میخواست اونم دانشگاه تهران . ولی الان میگه اینجوری خیلی بهتر شد . چون کسی که مهندسی شیمی میخونه در واقع همون مهندس مکانیکه که چند واحد هم شیمی گذرونده . تازه آینده ی شغلیش هم خیلی عالیه ! علاوه بر همه ی اینا از مدرسه شون دو نفر دیگه هم همین رشته همین دانشگاه قبول شدن ، و یکی از بهترین دوستاش هم دوساله که داره تو این رشته تحصیل میکنه !

تازه ، همیشه از اینکه همه چی عوض میشه میترسید . آدمای جدید ، محیط جدید ، مشکلات جورواجور ، تنهایی ، ... از این چیزا ! ولی الان دیگه خیالش راحته . میگه آینده جلوی چشام روشن شده !

دیگه نمیگم حامد ! محمد خیلی برات خوشحالم ! انقدر که انگار خودم قبول شدم ! اصلا نمیدونم چجوری باید احساسم رو بیان کنم !

هزار بار تبریک ! از ته دل آرزو میکنم از این به بعد تو زندگیت موفق باشی ، همینطور که تا حالا بودی .

بهت افتخار میکنیم !

قربونت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط شروين  | 

حدود 5 يا 6 سال پيش وبلاگي داشتم با نام اتفاق سادهآن روزها دوستان بسيار خوبي داشتم . به پيشنهاد يكي از آن دوستان تصميم گرفتم مطلبي به سبك آن روزها بنويسم . وبلاگم جمعه شب ها به روز مي شد و اتفاقات مهمي را كه در طول هفته ي گذشته براي من پيش آمده بود در بر مي گرفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه : تكواندو پرطرفدارترين ورزش در خانواده ي ماست ! من كه خيلي وقت پيش تا كمربند قرمز پيش رفتم ولي بعد ولش كردم و بدن سازي رو ادامه دادم ! خواهرم كه پنج سال كوچكتر از منه الان دان 2 تكواندو داره ! از وقتي بازي هاي تكواندو المپيك شروع شده حسابي با هم كل كل داريم ! امروز اينقدر بش گفتم خاك تو سر خوش جمال كه مدال نگرفت ولي ديدي ساعي چي كار كرد كه گريه ش گرفت

يكشنبه : امروز براي بار دوم از حوزه ي هنري با من تماس گرفتن و دعوت به همكاري كردن ! يه مجله دارن به اسم ميرزا كه فقط به داستان كوتاه اختصاص داره و در سطح كشور توزيع مي شه !!! نمي دونم چرا جواب رد مي دم ! شايد چون هنوز به خودم اطمينان ندارم

دو شنبه : امروز چلچراغ خريدم نوشته بود نويسنده ي طنز مي خوايم !!! كاش موضوع مسابقه ش آزاد بود !! اونوقت خودمو به همه ثابت مي كردم !!! نمي دونم ! شايد شركت كردم

سه شنبه : بعد از حدود دو ماه شروين رو ديدم ! چقدر بزرگ شده ! خيلي دوست خوبيه ! عصر رفتم رصد عمومي انجمن ستاره شناسي اهواز ! راستش ارتباطم رو با انجمن خيلي كم كردم ! ديدن بعضي از بچه هاي قديمي خيلي لذت بخش بود

چهارشنبه : شب داشتم با خودم حرف مي زدم كه زلزله اومد ! اول فكر كردم يكي داره تختم رو تكون مي ده خواستم داد بزنم كه ديدم اتاقم داره بالا و پايين مي شه ! داد زدم داره زلزله مياد از خواب پاشيد كه بابام گفت بچه برو بگير بخواب همه چي تموم شده

پنج شنبه : وقتي دلم مي گيره به آرشيو موسيقيم سر ميزنم !! امروز اولش كمي پاواراتي گوش دادم بعد فلوت جادويي موزارت بعدش پل موريه آخر سر هم مرغ سخندان محسن نامجو ! راستي امروز عصر رفتيم خونه ي پدر بزرگ و مادر بزرگم جمعه بر مي گرديم اهواز

جمعه : خدا رو شكر حال دوستم لطيف كه هفته ي پيش تو باشگاه دستش شكست بهتره ! به مسابقات پاورليفتينگ نمي رسه ! بيچاره خيلي زحمت كشيد ! يكي از دوستام دعوتم كرد واسه شام برم خونه شون ! راستي آخر شب مهمترين اتفاق زندگي من افتاد ولي نمي گم !!! فقط اينو بگم كه بايد تبريك بگين

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:0  توسط حامد  | 

شاید شما مجموعه ماجراهای آقای کا رو خونده باشید . یا شایدم مثل من طرفدار پر و پا قرص صفحات کودک و نوجوان ایران جمعه بوده باشید . همون روزنامه ای که مانا نیستانی ، فارغ التحصیل رشته ی معماری از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران سردبیرش بود .

اون موقعی که داشتم ایران جمعه رو می خوندم و به مطالب و کاریکاتوراش می خندیدم حتی فکرشم نمی کردم که چند هفته بعد خبر دستگیری مانا رو بشنوم . حتی بعد از بهت اولیه هم نتونستم بفهمم منظور از کاریکاتور توهین آمیز چیه ! حتی نمی تونستم یه ارتباط منطقی بین کاریکاتوری که شاید مثلش خیلی تو ایران جمعه ( که شامل چهار صفحه مطلب طنز و کمیک استریپ بود ) منتشر شده بود ، با راهپیمایی مردم و دستگیری مانا برقرار کنم !

آخه آدمای مومن ! اگه قرار به ناراحت شدن و قاطی کردن به خاطر یه کاریکاتور که بدون هیچ منظوری کشیده شده بود که با توجه به عکسی که ضمیمه کردم که مربوط میشه به 16/10/84 ما خوزستانیا یا به طور اختصاصی آبادانیا باید خیلی زودتر از اینا خون اون بنده خدا رو تو شیشه می کردیم !!!

شاید باورتون نشه ولی واسه خود من و خانواده م که کلی با ایران جمعه انس گرفته بودیم هنوزم جای خالیش تو جمعه های خسته کننده خالیه . جای خالیه سهیل و سارا ، چ.س.م.خ ، گارفیلد ، هاگار ، معرفیه فیلم ، معرفیه کتاب ...

من تا همین چند وقت پیش در مورد همه ی ترک ها یه قضاوت می کردم . تا اینکه با چندتاشون دوست شدم و دیدم نه ، همشون بی منطق نیستن . بالاخره هر جایی خوب و بد داره . ولی هنوزم نظرم راجع به هر ترکی که از این حرکت حمایت کرده و می کنه  تغییری نکرده .

پ.ن :

۱)  این مطلب شاید خیلی دیر و خیلی ناچیز ، ولی ادای دینی به مانا بود که خیلی وقت بود ذهنم رو مشغول کرده بود .

۲)  اگه کسی دوست داره یه کم بیشتر با سهیل و سارا آشنا بشه تو کامنتا بگه . تا مدرسه ها شروع نشده  می تونم صفحه ی اول یه ایران جمعه رو با بیشترین کیفیتی که برام ممکنه براتون بفرستم .

امیدوارم روزگار همیشه به کامتون باشه !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:35  توسط شروين  |