درست يك سال پيش بود كه براي آخرين بار نوشتم . آن روز را به خوبي به خاطر دارم . نوشتم : ايمان آورده ام به آغاز فصل سرد ...
آن روزها اسمم محمد بود ! يك هدف بزرگ داشتم . بايد معمار مي شدم ! فارغ التحصيل از دانشكده ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران . اما نمي دانستم داشتن هدف جرم محسوب مي شود ! جرمي كه مجازات آن يك سال حبس بود . حبس در اتاقم كه بعدها به چارديواري معروف شد .
اتاق من روزگاري رنگ و جلايي داشت . مملو بود از پوسترهاي كساني كه دوستشان داشتم . اما وقتي به چارديواري تبديل شد پوسترها جاي خود را به يك جدول تناوبي بزرگ دادند !
درست يك سال پيش بود كه اتاقم چارديواري شد . آن روز را به خوبي به خاطر دارم . از آن اتاق شلوغ تنها سه چيز باقي مانده بود : كمدي كه جاي لباس ها و كتاب ها بود ، ميز تحريري براي درس خواندن و تخت خوابي براي استراحت !!
روزهاي اول حبس مقاومت مي كردم . دست و پا مي زدم . در پي راهي براي فرار بودم . چرا !؟ چون جرمي نداشتم . ايمان داشتم اشتباهي صورت گرفته !
اما تلاشم بي فايده بود ! داشتم به زندگي جديدم عادت مي كردم . زندگي جديد و يكنواخت من سه بخش عمده داشت كه بيش تر ساعات شبانه روز را به خود اختصاص مي داد و اگر چيزي مي ماند ( كه معمولا نمي ماند ! ) صرف تفريح مي شد . مدرسه ، درس ، خواب !
در اين زندگي يكنواخت تنها دو چيز در تغيير بود : وزنم كه روز به روز زيادتر مي شد و انسانيتم كه روز به روز كم تر مي شد !
تنها دل خوشي من مربوط مي شد به 11:30 تا 2 شب . زماني كه با خودم حرف مي زدم ! براي خودم درد دل مي كردم ! با خودم قهر مي كردم ! به خودم
sms مي دادم ! اما اين دل خوشي هم دوام نياورد . يك هفته مانده بود به كنكور كه ارتباطم با خودم قطع شد !روز كنكور بعد از نماز صبح به سراغ حافظ رفتم ! گفت : هش دار كه گر وسوسه ي عقل كني گوش / آدم صفت از روضه ي رضوان بدر آيي . به حرفش توجه نكردم . اتفاقا بعد از آزمون خيلي شاد بودم ! فكر مي كردم همه چيز تمام شده . با خود گفتم حافظ ديوانه شده ! ديگر سراغش نمي روم !
يك ساعت بعد وقتي به ياد آوردم كه از حبس آزاد شده ام دلم گرفت ! با خود گفتم كاش محكوم به حبس ابد مي شدم ! چون به زندگي خشك و بي رحم عادت كرده بودم .
تمام يازده روز بعد از كنكور را تلاش كردم تا شايد همان محمد يك سال پيش شوم ! اما نه ! يك چيز كم بود . گفته ي حافظ را به خاطر آوردم . بي چاره راست مي گفت !!!
روز دوازدهم به مسافرت رفتم . اين كه كجا رفتم بماند براي بعد ! اما آن جا اتفاقي افتاد كه به خودم آمد ! تصميم گرفتم براي هجرت از آن چه كه هستم و رسيدن به آن چه كه بودم جدي تر تلاش كنم ! به اتفاقاتي كه در اين يك سال افتاد فكر كردم . من ديگر محمد نبودم ! براي خودم اسم حامد را انتخاب كردم ! دوست نداشتم اسمي كه با آن خاطره هاي شيريني داشتم اين زندگي تلخ را تجربه كند !
امروز درست يك ماه از تصميم مي گذرد . بعد از غيبت يك ساله دوباره باشگاه مي روم . خوشبختانه هشت كيلو اضافه وزنم از بين رفته ! دوباره كتاب مي خوانم . دوباره غرق موسيقي مي شوم . و دوباره مي نويسم ! اما هنوز يك قدم با محمد شدن فاصله دارم ! لطفا چند روز ديگر صبر كنيد !